ذبيح الله صفا

1045

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

* علم رسمى سر بسر قيلست و قال * نه ازو كيفيتى حاصل نه حال طبع را افسردگى بخشد مدام * مولوى باور ندارد اين كلام علم نبود غير علم عاشقى * ما بقى تلبيس ابليس شقى سينهء خالى ز مهر گلرخان * كهنه‌انبانى بود پراستخوان دل كه فارغ شد ز مهر آن نگار * سنگ استنجاى شيطانش شمار لوح دل از فضلهء شيطان بشوى * اى مدرس درس عشقى هم بگوى چند و چند از حكمت يونانيان * حكمت ايمانيان را هم بدان دل منور كن بانوار جلى * چند باشى كاسه‌ليس بو على با دف و نى دوش آن مرد عرب * وه چه خوش مىخواند از روى طرب ايها القوم الذى فى المدرسه * كلّما حصلتموه الوسوسه فكركم ان كان فى غير الحبيب * ما لكم من نشأة الاولى نصيب فاغسلوا يا قوم من لوح الفؤاد * كلّ علم ليس ينجى فى المعاد ساقيا يك جرعه از روى كرم * بر بهايى ريز از جام قدم تا كند شق پردهء پندار را * هم به چشم يار بيند يار را هركه را توفيق حق آمد دليل * عزلتى بگزيد و رست از قال و قيل عزت اندر عزلت آمد بىگمان * تو چه جويى ز اختلاط اين و آن پا مكش از دامن عزلت بدر * چند گردى چون گدايان دربدر گر ز ديو نفس مىجويى امان * رو نهان شو چون پرى از مردمان از حقايق بر تو بگشايد درى * زين مجازى مردمان گر بگذرى ( از مثنوى نان و حلوا ) بعالم هر دلى كو هوشمندست * بزنجير جنون عشق بندست به كف دارند خلقى نقد جانها * سرت گردم مگر بوسى بچندست بهايى گرچه مىآيد ز كعبه * همان دُردىكش زناربندست * ز جام عشق او مستم دگر پندم مده ساقى * نصيحت گوش كردن را دلى بيدار مىبايد